تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

من،تو،.... او
"من"،"تو "ها که هیچ.بسیار خوانده و گفته و شنیده ایم.!!!ولی وای از این" او "ها.که نه خوندیم و نه شنیدیم.تو فعل هامون هم صرفش نکردیم.اما من از همون اول به این او مشکوک بودم.از همون اول ابتدایی.از همون وقتی که باهاش جمله درست نکردیم و موند تو سایه.از هموت وقتی که گیر دادم به "ما" و "شما".حتی اون "ایشان " رو هم بیشتر تحویل گرفتیم.من تو جمله سازیم اشتباه کردم.چقدر از او های قصه ها بدم میاد.حتی اگه خودم یه او باشم.

پ.ن:از این به بعد بیشتر مینویسم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت12:9توسط سما |
این روز ها
نميدونم باز چمه !!این روزا بيشتر از هروقت ديگه ای گريه ميکنم و بيشتر هم ميخندم.دلم نوشتن ميخواد.يه حس گندی ام دارم این روزا.انگار هيچکس نميفهمه من چی ميگم.يا ام خودم نميدونم چی ميخوام.حس ميکنم مامان هم باهام غريبه است.سلوی هم.نسرين هم.چقدر فکر ميکنم این روز ها!!فکر آدم ها! فکر اونی که وسط خيابون يکيو کشته و بقيه فيلمشونو گرفتن.فکر اونی که داشته میمرده و حتما  از بديه آدم ها شوکه شده بوده.فکر ستوده که الان خيلی تشنست حتما و خيلی گشنه و فکره بچه هاش و همسرش.فکرشادی  که نفهميدم آناهيتا گفت کی تصادف کرده و مرده و گريه براي اونی که جشنه تولدش رفتم ولی ترحيمش نه.فکر آدم هايی که خيانت ميکنن.آدم هايی که عياشی ميکنن.آدم هايی که مثل رباتن.فکر طراحی اجزا و ديناميک ماشين.فکر پيرزن بيچاره ای که 6000 تومن نداشت بده از پاهاش عکس  بگيرن که بفهمن چه دردشه و اونم بتونه راه بره.فکر دوستی که ديگه ندارمش ولی خيلی ميخواستم بازم باشه.دوست نه دوستا.فکر از خواب پريدن های هر شب ساعت 3 و چيز هايی که ديگه گم شدن.مثل مهربونی
چقدر غصه دارم این روز ها
+نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت13:12توسط سما |
مامان
امروز صبح مامان مثل همیشه ساعت 5:30 بیدار شد،زیر کتری رو روشن کرد،نماز خوند،ظرف های باقی مونده از شب رو شست،خونه رو مرتب کرد،نهار درست کرد،واسه بابا شیر داغ کرد،واسه خودش و بابا عسل آب با آبلیمو درست کرد،صبحونه رو آماده کرد،ساعت 7 رفت سر کار.3:30 برگشت،تنهایی نهار خورد(چون ما زود تر میخوریم)،رفت حموم بعد یوگا بعد بازم مرتب کردن خونه،ظرفا،خونه اکرم خانم(واسه این که دلش نشکنه) شام و بالاخره خوابید!

با خودم فکر کردم این همه انرژی رو از کجا میاره؟اصلا واسه چی؟واسه کی؟چرا وقتی از بس کار میکنه و کمر درد میگیره سرش داد میزنم که"چرا مواظب خودت نیستی؟"و اون جوابی نداره بهم بده؟! حتما نمیتوبه بگه چون مواظب شمام! و چرا ماها گاهی یادمون میره مامانا مهربونترین فرشته های روی زمینن؟

مامانی،به خاطر همه کارهایی که واسمون کردی و میکنی:به خاطر این که نه فقط بهم یاد دادی چطوری راه برم بلکه یاد دادی بعد از این که افتادم چطوری دوباره راه برم،به خاطر این که یاد دادی حرف های خوب بزنم،به خاطر این که فقط تو واسه آفت های تو دهنم غصه میخوری،تو بهم یاد دادی به پیرزنی که آدرس میپرسه بگم شما،بهم باد دادی تشکر کنم،به خاطر همه اون چیزهایی که بهت نمیگم و خودت میفهمی،به خاطر کارهایی بدی که میکنم و میبخشی،به خاطر سیب زمینی سرخ کرده هایی که صبحها با عجله درست میکنی که گشنه نمونم،از خوابت میدتی و واسم نهار درست میکنی که غذاهای آشغال دانشگاهو نخورم،به خاطر این که بهم یاد دادی وقتی تو پیک نیک دارم ماکارونی میخورم به بچه کناریمم بدم،به خاطر این که خیلی اذیتت کردم و تو هنوزم مواظبمی ازت ممنونم.

و به خاطر این که شاید من فراموش کنم ولی تو بازم با حضورت بهم یاد آوری میکنی که پاک ترین و باارزشترین عشق دنیا تو همون بوسه ای یه که تو اوج خستگی رو پیشونیم میکاری.

مامان گلم،عزیزترینم،روزت مبارک و دوستت دارم.


+نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت2:16توسط سما |
وای چه قدر خستم
میدونی دلم چی می خواد؟

 یه خواب طولانی بی دغدغه.یه هفته بی استرس.تماشا کردن بیرون اومدن خورشید از دریا.نشتن بالای درخت.آب خوردن از چشمه.راه رفتن بی هدف.تماشای شلوغی شهر از دور.نشستن وسط گلها.خندیدن طولانی از ته دل.آخ برگردوندن زمان به 2 سال پیش.دوستامو دلم میخواد.رانی خوردن های وسط خیابون.خندیدن به نهرینی.تست ادبیات زدن وسط کلاس فیزیک.4 تفنگدار!ردیف آخر کلاس.

کاش میشد.کااش

+نوشته شده در پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت11:53توسط سما |